بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
گويند شغالى ، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روى خويش را آراست و به ميان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها زدند .
شغال از ميان آنان گريخت و به جمع همجنسان خود بازگشت ؛ اما گروه شغالان نيز او را به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او بر مى گرداندند .
شغالى نرمخوى و جهانديده ، نزد شغال خودخواه و فريبكار آمد و گفت :اگر به آنچه بودى و داشتى ، قناعت مى كردى ، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود مى آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر مى انگيختى . آن باش كه هستى و خويشتن را بهتر و زيباتر و مطبوع تر از آنچه هستى ، نشان مده كه به اندازه بود، بايد نمود
سیدضیاءالدین آقاجان پور <
>
منبع: حكايت پارسايان اثر : رضا بابايى